|
لبانت
به ظرافت شعر شهواني ترين
بوسه ها را به شرمي چنان مبدل مي كند كه جاندار غار
نشين از آن سود مي جويد تا به صورت
انسان درآيد. و گونه هايت
با دو شيار
مّورب كه غرور ترا
هدايت مي كنند و سرنوشت مرا كه شب را
تحمل كرده ام بي آن كه به
انتظار صبح مسلح بوده
باشم، و بكارتي سر
بلند را از رو
سبيخانه هاي داد و ستد سر به مهر
باز آورده م. هرگز كسي اين
گونه فجيع به كشتن خود برنخاست كه من به
زندگي نشستم! و چشانت راز
آتش است. و عشقت
پيروزي آدمي ست هنگامي كه به
جنگ تقدير مي شتابد. و آغوشت اندك جائي
براي زيستن اندك جائي
براي مردن و گريز از
شهر كه به هزار
انگشت به وقاحت پاكي آسمان
را متهم مي كند. كوه با
نخستين سنگ ها آغاز مي شود و انسان با
نخستين درد. در من زنداني
ستمگري بود كه به آواز
زنجيرش خو نمي كرد - من با نخستين
نگاه تو آغاز شدم. توفان ها در رقص عظيم
تو به شكوهمندي
ني لبكي مي
نوازند، و ترانه رگ
هايت آفتاب هميشه
را طالع مي كند. بگذار چنان
از خواب بر آيم كه كوچه هاي
شهر حضور مرا
دريابند. دستانت آشتي
است ودوستاني كه
ياري مي دهند تا دشمني از ياد برده
شود پيشانيت
آيينه اي بلند است تابناك
وبلند، كه خواهران
هفتگانه در آن مي نگرند تا به زيبايي
خويش دست يابند. دو پرنده بي
طاقت در سينه ات آوازمي خوانند. تابستان از
كدامين راه فرا خواهد رسيد تا عطش آب ها را
گوارا تر كند؟ تا آ يينه
پديدار آئي عمري دراز در
آ نگريستم من بركه ها
ودريا ها را گريستم اي پري وار
درقالب آدمي كه پيكرت
جزدر خلواره ناراستي نمي سوزد!ــ حضور بهشتي
است كه گريز از
جهنم را توجيه مي كند، دريائي كه
مرا در خود غرق مي كند تا از همه
گناهان ودروغ شسته شوم.
وقتی یه قلبی می شکنه یه تیکه از اون گم میشه و خاطره می شه اگه بخوای تیکه هاشو جمع کنی و بچسبونی تا دوباره دل داشته باشی تا دوباره بتونی عاشق شی باید تو خاطره هات سفر کنی تا با ییدا کردن یه چرا،یه دلیل با خط کشیدن روی همه باورهای خوبت اون تیکه رو ترمیم کنی اون وقت با یاد آوری هر خاطره با گوش دادن به یه آهنگ یا شنیدن یه جمله دوباره همه چیز واست تداعی میشه دل شکستت،دوباره می شکنه یه هو می بینی کم اووردی،واسه خاطره گردی کم اووردی باید برگردی ، سفر تو خاطره ها همیشه زجر آوره بر می گردی تو واقعیت سعی می کنی همه چیز رو فراموش کنی یه شروع دوباره ولی خودت می دونی ،تا مدتی اصلا نمیشه خودت رو می شناسی اون یه بار هم حماقت بود،دیوانگی تو دنیای آدمها اومدن و دل بستن کار تو نبود برگرد تو دنیای خودت بزار دوباره همه بگن دل سنگی ،یخی،سر کشی،خودخواهی، …. چه اهمیت داره تو هیچ نگو، ولی بزار خنده هات دوباره تا آسمون هفتم بره بزار دوباره جمله "اصلا برام مهم نیست" با همون نگاه بی تفاوت همیشگی تو زندگیت بتازه مثل خودت که همیشه تا سر حد جنون می تازی بزار دوباره دستات ،چیزهای تازه خلق کنه با قوانین و باورهای خودت زندگی کن با منطق بی احساس همیشگی بزار دوباره همه رو فقط و فقط تو دلت دوست داشته باشی بزار دوباره این جمله رومدام بشنوی "مگه تو احساس هم داری؟" چه اهمیت داره تو بخند و به هر کسی که دوسش داری بلند بگو دیوونه دوباره دلتنگی هات رو قورت بده بزار دوباره یادت بره آخرین باری که گریه کردی،کی بوده ولی قبل رفتن واسه یادگاری تیکه های قلبم هدیه به شما واسه ترمیم دل شکستتون دل ما که دل نشد بزار حداقل شما دوباره بتونید عاشق بشین و و و بگذار اون یک نفر تو باشی!!!!!!!!! تو !!!!!!!!!!!!!
من به تو می اندیشم و تو به دیگری و خدا میداند دیگری به که می اندیشد...
کاش در کنارم بودی ، کاش می توانستم تو را در آغوشم بگیرم و نوازش کنم ... باورم نمی شود که از من این همه دور هستی و فا صله بین من و تو بیداد می کند ... کاش می توانستم دستانت را بگیرم و با تو به اوج خو شبختی بروم .... کاش می توانستم بوسه ای بر گونه مهربانت بزنم .... ای کاش... ای کاش .... کاش... دلم بد جوری هوای تو را کرده عزیزم ... دلم بد جور در حسرت دیدار تو هست ای بهترینم..... باورم نمی شود ، این همه فاصله در بین من و تو غوغا می کند و دریای غم و دلتنگی در قلبهایمان طوفان به پا می کند ، امواج تنهایی مثل خنجر در قلبهایمان مینشیند..... و ای کاش در کنارم بودی ... کاش بودی و دلم را از امید و آرزوهای انباشته شده خالی می کردی .... باورم نمیشد ، سخت است باور کردنش ، با نبودنت در کنارم گویا در این دنیا تنهای تنهایم ... بی کس ، بی نفس ، میروم با همان پاهای خسته در جاده ای که به آن سوی غروب خورشید ختم شده است .... کاش که تو در کنارم بودی.... آنگاه دیگر هیچ آرزویی از خدای خویش نداشتم ... سخت است ولی باید نشست در گوشه ای و گریست و انتظار کشید تا تو به سوی من بیایی ... و ای کاش تو در کنارم بودی ، باورم نمی شود رفته ای و بار سفر را بسته ای ، دلم بد جور برای تو تنگ است ... باورم نمی شود که رفته ای .....
گفتم: این روزها خیلی بهانه تو را می گیرد هوای دیدن تو را دارد می دانم همه چیز بهانه ای است برای شانه به شانه ، در هوای با هم بودن ، رفتن، نشستن و گریستن گفت: چرا گریه ! رفتن و نشستن درست ! ولی گریه را نمی خواهم گفتم: برای حرمت نگاه ناگهان تو برای یک دل دریا حرف نگفته و برای هر آن چه گفتم و گفتی و نشنیدم ! گفت: چرا ، چرا ؟ گفتم: برای آن چه که خواستم و بودی خواستی و بودم و برای هر چه که نمی دانم در تمام این سالها ، که همه از یادش برده بودند تو تنها کسی هستی که هستی ! در این دل دلواپسی عزیز دل ! وقتی تو هستی انگار همه نیستند . شب از آن شبها که کم دیده ای دریا دریا ستاره ! حرف آخر هیچ کس و هیچ کس از جنس ما نبود این چنین که هستم … که هستی نمی گم صمیمی نمی گم خوب ، نمی گم پاک نمی گم ! ولی ، ولی به خدا قسم قسم به نان نمک ، به شرم تو به چشمهای قشنگ تو اندازه هر چه دل تنهایی ات بخواهد با همه وجود و با هر چه عشق و عشق دوستت دارم .
و در آن لحظه رویایی اوج در دریای بی پایان چشمانت غرق میشوم تا در آن لحظه در نگاه تو گم شوم تا خودم را بیابم واز زندان لحظه های بی تو رها شوم..... شاید بتوانم به رویای با توبودن برسم آنگاه من در گرمای وجود تو ذوب میشوم در آن زمان دیگر زبان از سخن گفتن عاجز است. گویی از پیوند دستهای ما روح ما هم به هم پیوند خورده
بعد تو هم زندگى هست وليكن تلخ تلخ بعد تو اين زندگى ديگر چه سودى دارد!
|
About![]()
من حرف می زنم Archivesمهر 1390شهریور 1390 خرداد 1390 اسفند 1389 آبان 1389 تیر 1389 اردیبهشت 1389 اسفند 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 دی 1387 مهر 1387 مرداد 1387 تیر 1387 فروردین 1387 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 Links
برای احمد عزیزم |